وتواز آفتاب سر برآوردی
وآفتاب راتا سرای خاموش ما
آوردی
وتوبر دربازه ی آب و آینه
کتاب گشودی
وما باتو رندانه خواندیم
حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم
.
درخیابان بلند نارنج و نارون
شهر کودکی به برج ساعت شنی می ماند
درمداری شکسته
بی دست ومردمک و چشم
وانگشتان و انگشتری های سوخته
ولانه ها وکبوترانی برباد
وخلخال های خالی
درخاکستر
خاکستری برباد
مثل تصویر خاکستری برباد
از راه دور آمدم
به بدرقه وتماشای تو
وراه دور تو بودم
در میدان ساعت شنی
تمام انتظاربادبودم
وکفتر خانه یی
که خالی
در بغبغویی خاموش
خفته بود
خالی ی کفترخانه یی درخالی ی گلوی کبوتر
بیچاره ندانست که چون می گریم
گرییدوبه آگاه که خون می گریم
چون شب بگذشت ومستی آرام گرفت
دانست که من باچه جنون می گریم
-نیما
POOR POET DID NOT KNOW WHY I CRY
HE CRIED TOO WITH ME A BLOODY CRY
WHEN NIGHT WAS OVER AND WE WERE SOBER
THEN HE KNEW WITH SUCH MADNESS I CRY
-NIMA

No comments:
Post a Comment