مرگ سفری سا ده است به آتش وغبار
شعری در سفر
درسفری به شعر
خاموش و
بی مقدار
وسفره را پیش پای پریشان با د می گسترم
وساده می شوم
مثل باد
مثل سده گی رفت وآمدی بی سامان
وبی مقدار بود
خاموش
درسفری به شعر
شعری درسفر
.
سفربه آتش وغبار
که بادراپرده ی توری پس می زند
هنوزدستی پنجره را نگشوده ست و
آسمان بایستی همین نزدیکی باشد
گذشته ایم هنوزوباتو گذشته می شویم
وما که باگذشته ها می گذریم
.
وقت گذشتن راه
وقت تماشای آتشباد که چلچراغ آینه می رقصید
وقت تب سبز باغ درچراغان بی هنگام
به عطر ناگفتنی ی مرگ
دربامدادسپتمبر
وآسمان همین نزدیکی گویابو د
که دستی پنجره را
نگشوده بود

No comments:
Post a Comment